« چیه، چته؟» اوج همدردی اوست. کمی دورتر می‌ایستد، آن‌قدر که مجبور نباشد دستی به موهایم بکشد یا در آغوشم بگیرد. آن‌قدر هم دور نمی‌رود تا مجبور باشد صدایش را بالاتر ببرد. چند قدم فاصله را حفظ می‌کند و در همان محدوده قدم می‌زند، عصبی و بی‌هدف، و «چیه، چته» را مثل طوطی تکرار می‌کند.
آن‌قدر فاصله دارد تا نتواند زمزمه‌ام را بشنوم و مجبور شوم نقطه‌ای بر گریه‌ام بگذارم، دستم را از روی صورتم بردارم و در کوتاه‌ترین جمله‌ی ممکن، دردم را به او بگویم. تا بگوید« همین» یا اگر درد خیلی دردناک باشد، دستم را بگیرد و بگوید بیا پیش من بنشین و همین. باور کن همین! اگر بلند نشوم، آن‌قدر دستم را می‌کشد تا از درد بلند شوم. وقتی هم که کنارش بنشینم چیزی عوض نمی‌شود، انگار، همان صحنه‌ی قبلی را از زاویه‌ی دیگری ببینی. باور کن، فقط همین!
کمی هم بگذرد، حوصله‌اش سر می‌رود و اگر تلویزیون نزدیک باشد، روشنش می‌کند و تا به برنامه‌ی دلخواهش نرسد، کانال‌ها را بالا و پایین می‌کند، آن‌قدر که دلت بخواهد کنترل از راه دور تلویزیون را برداری و به جای دوری پرت کنی، آن‌قدر دور که نتواند هیچ تلویزیونی را کنترل کند.
اگر هم تلویزیون نزدیکش نباشد، خودش را به تلویزیون نزدیک می‌کند. اول ،اصرار می‌کند همراهش بروم، فقط کافی است شستن صورتم را بهانه کنم تا برود و تا گرسنه‌اش نشده‌باشد دیگر صدایم نخواهد‌کرد.
بعد، خودم روی تخت دراز می‌کشم، مثل یک بچه در خودم مچاله می‌شوم و دست‌هایم را دور شانه‌هایم می‌گذارم و آن‌قدر خودم را فشار می‌دهم که گریه‌ام تمام شود، که درد جایی در مغزم پیدا کند و بماند تا بعد، سر فرصت، به او برسم. آن وقت، گریه‌ام تمام می‌شود، صورتم را آب می‌زنم و می‌آیم تا از زندگی عقب نمانم، تا بشنوم چرا غذا نمک ندارد، چرا خورش آبکی است و چرا تلویزیون برنامه‌ای ندارد و هزار چرای دیگر که در مغزم جایی برای آنها ندارم و باید زودتر فکری به حالشان بکنم. اگر نه، روی هم تلنبار می‌شوند. همین طور که کوچک هستند، آنها را در کیسه‌ای می‌گذارم تا شب پشت در بگذارمشان. می‌دانی، کیسه خالی نیست، گاهی سنگین هم می‌شود، خصوصا، وقتی چند روزی به این چراها نرسم و بخواهم یک‌باره از شرشان خلاص شوم. کلی غذای بی‌نمک و خورش و برنامه‌های آبکی را توی کیسه، پشت در می‌گذارم.
باور کن، فقط همین!
حالا، اگر تو بودی، آن‌قدر دور نمی‌ایستادی. جلوتر می‌آمدی، دستت را روی موهایم می‌کشیدی. من را بغل می‌کردی و سرم را به سینه‌ات فشار می‌دادی، آن‌قدر که لباست از اشکم خیس شود. بعد، خودت صورتم را می‌شستی تا بهانه نداشته‌باشم برای تنهایی. بعد، من را می‌بردی و روی مبل می‌نشاندی، خودت هم کنارم می‌نشتی. بعد، آن‌قدر کنارم می‌ماندی تا خودم بروم. ولی باز تو کنارم می‌آمدی، دستی به موهایم می‌کشدی، آن‌قدر که دردم که می‌خواست جایی توی مغزم پیدا کند، از لای موها، توی دستت بیفتد و تو آن را با کیسه پشت در بگذاری.
فقط یادت باشد، در کیسه را خوب ببند. این را برای وقتی می‌گویم که تو نیستی. وقتی نیستی، دردهایی که از کیسه فرار کرده‌اند، می‌آیند. با خودشان دردهای تازه‌تر هم می‌آورند. آن وقت، من که مغزم برای این همه درد جا ندارد، شاید خودم را پرت کنم یک جای دور، آن‌قدر دور تا هیچ دردی پیدایم نکند.
می‌دانی، برای او فرقی که خودم را به جای دوری پرت کنم. یا فکر می‌کند توی دستشویی صورتم را می‌شویم یا همان‌طور که جلوی تلویزیون لم داده‌است، می‌پرسد شام چه داریم. وقتی جوابش را ندهم، فکر می‌کند خوابیده‌ام. برای خودش غذایی سفارش می‌دهد و می‌خورد و همان‌جا، پای همان برنامه‌های آبکی خوابش می‌برد. صبح هم دنبالم نمی‌گردد، فکر می‌کند هنوز خوابم. چند روزی این طور می‌گذرد تا دور و برش پر از چراهای بی‌خود و ظرف‌های نشسته شود. آن وقت است که می‌فهمد من نیستم.
می‌دانی، اما برای تو فرق می‌کند. اگر من خودم را به جای دوری پرت کنم، تو دیگر کسی را نداری که دست در موهایش کنی، که کنارش بنشینی، که با تو حرف بزند، که برایت بگوید دردها چه شکلی هستند، تا آنها بشناسی و از دور که آنها را دیدی نزدیکشان نروی، یا اگر آنها نزدیکت آمدند، تو آنها را توی کیسه بگذاری و درش را خوب ببندی تا دوباره فرار نکنند.
برای این است که خودم را جای دوری پرت نمی‌کنم، که هر شب کیسه‌ی چراهای بی‌خود را پشت در می‌گذارم، که می‌خواهم فقط به تو بگویم دردها چه شکلی هستند! باور کن، فقط همین!