بچه که بودم یک کتاب داشتم که اسمش دایره‌‌المعارف یا یک چیزی در همین مایه‌ها بود؛ اسمش درست یادم نیست، چون، از وقتی یادم می‌آید، جلدش کنده‌شده‌بود.
کتاب بزرگی بود با کلی عکس و نقاشی. جنس کاغذش براق بود و گوشه‌های صفحه‌ها فر خورده‌بود. کتاب قطوری بود و چون شیرازه‌اش از هم باز شده‌بود، بابا عطف کتاب را با منگنه به‌هم دوخته‌بود و همین کار ورق‌زدن را سخت می‌کرد.
کتاب کهنه‌تر از آن بود که به فکر صحافی‌اش بیفتند. ولی من عاشقش بودم. همه‌ی رویاهایم در عکس‌ها و نقاشی‌های کتاب جان می‌گرفت. کتاب دایره‌المعارف بود و مدخل‌های گوناگون داشت. چیزهایی را معنا می‌کرد که در سال‌های اول انقلاب و جنگ دیگر خاطره شده‌بود. یکی از مدخل‌هایش دلقک بود. طرف راست کتاب، پایین صفحه، نقاشی دلقکی بود با دماغ قرمز و کلاه رنگی و پیراهن راه‌راه آبی و زرد در زمینه‌ی قرمز. دلقک از گوشه‌ی پایین سمت راست عکس وارد قاب شده‌بود و به پهنای صورتش می‌خندید. چیزی از توضیح کتاب یادم نیست، بیشتر غرق عکس‌ها بودم.
آن‌ سال‌ها، تنها دلقکی که می‌شد دید تلخک سریال سلطان و شبان بود و دوستش نداشتم؛ واقعا، تلخک بود در آن فضای غم‌بار و خاکستری سریال.
ولی، دلقک کتابم می‌خندید، به‌پهنای صورتش می‌خندید و به خنده‌اش دلم شاد می‌شد.
یک عکس نهنگ هم داشت. طرف چپ کتاب، بالای صفحه. آسمان آبی، با چند لکه‌ی ابر در دوردست، دریای آبی و نهنگی که خودش را از آب بیرون کشیده و می‌خندد. مطمئنم می‌خندید، چون دندان‌هایش معلوم بود. یک ردیف دندان سفید، که بیشتر به میله‌های زندان می‌ماند، میله‌هایی که از بالاو پایین در فک نهنگ فرورفته‌بود و سال‌ها با خودم فکر می‌کردم نهنگ بیچاره چطور غذا می‌خورد.
کلاس دوم راهنمایی بودم و برادرم اول راهنمایی، مدت‌ها بود دیگر خیلی سراغ کتابم نمی‌رفتم، آن روزها کتاب سینوهه را تازه تمام کرده‌بودم و رویاهایم پای اهرام مصر و مجسمه‌ی ابوالهول و ساحل نیل می‌گذشت.
پای ویدئو هم به خانه‌ها بازشده‌بود و دیگر همه‌ی دنیا در قصر خاک‌گرفته‌ی سلطان و آخور گوسفندان شبان و دشت غم‌گرفته‌ی باشتین خلاصه نمی‌شد. همین‌ها شد که دیگر کمتر سراغ کتابم می‌رفتم.
یادم هست، یک شب پاییزی، برادرم سخت مشغول درست‌کردن روزنامه‌دیواری بود. هنوز پوست پرتغال‌ها و نارنگی‌ها سبز بود. مامان و بابا داشتند کمکش می‌کردند تا زودتر کارش تمام شود، من هم توی اتاقم بودم، یادم نیست صدایم کردند یا خودم از اتاق بیرون آمدم. داشتم سیب گاز می‌زدم، وسط هال که رسیدم، دیدم برادرم قیچی به‌دست، به‌جان کتاب نازنینم افتاده و می‌خواست عکس لوکوموتیو را ببرد. لوکوموتیو قرمز که دود از کله‌اش بیرون می‌زد و با سرعت‌ تمام، پیش می‌رفت.
سیب از دستم افتاد، گریه‌ام گرفت، آن‌قدر بی‌اختیار که حتی فرصت نشد حرفی بزنم. فقط گریه کردم.
برادرم قیچی به‌دست به من زل‌زده‌بود، کتاب را از جلویش برداشتم و با هق‌هق، حالی‌اش کردم حق‌ ندارد کتابم را خراب کند. قشنگ یادم هست مامان ‌گفت این کتاب پاره شده و دیگر به درد نمی‌خورد، ولی به درد من می‌خورد. نمی‌دانم بابا حالم را فهمید یا فقط برای ختم‌کردن غائله بود که رفت چند تا مجله‌ی دانشمند آورد و کار روزنامه‌دیواری را راه‌انداخت.
این آخرین تصویری است که از کتاب نازنینم دارم. حتی یادم نیست، آن شب، کتاب را چه کردم. شاید، تا صبح، زیر بالشم گذاشته‌باشمش یا توی کمد قایمش کرده‌باشم که دست هیچ‌کس به آن نرسد.
یادم نیست.
امشب، مطلبی درباره‌ی ترس از دلقک می‌خواندم که یاد دلقک کتاب افتادم. وسط مقاله، رفتم به سال‌های دور و دوستی‌ام با دلقک کتاب، یاد خنده‌اش افتادم که چقدر شادم می‌کرد. فکرکردم چطور ممکن است کسی از دلقک بترسد. بعد یاد تلخک سلطان افتادم و یادم آمدم واقعا برایم تلخ بود، ولی قرن‌ها، آدم‌ها به تلخک‌ها خندیده‌اند، قرن‌ها، تلخک‌ها و مبارک‌ها تنها مایه‌ی خنده‌ی مردم بوده‌اند، تنها بهانه!
فکر کردم کسی که از دلقک می‌ترسد، شاید بهانه‌ی بهتری برای خنده دارد، مثل من که دلقکم را داشتم و دیگر دلم از حرف‌های تلخک شاد نمی‌شد.
این روزها، خیلی‌ها شاد نیستند، این روزها، خیلی‌ها بوی عید را حس نکرده‌اند، خیابان‌ها، به خیابان‌های آخر اسفند نمی‌مانند. توی کتابم یک عکس از حاجی فیروز بود، مردی قرمزپوش، با دایره‌ای در دست و صورتی سیاه، مرد توی عکس، وسط چرخ رقصش بود، یک پا در هوا و یک دست بالای سرش، دهانش باز بود، نه از خنده، داشت آواز می‌خواند. آسمان بالای سرش آبی بود و ته عکس گل‌های رنگی پیدا بود.
کاش کتابم را پیدا کنم، این روزها، خیلی به دلقک و حاجی فیروزش نیاز داریم! به بهانه‌های شادی نیاز داریم!
باران می‌بارد، بوی بهار می‌آید. همه‌ی پنجره‌های خانه را باز می‌کنم تا بوی عید خانه را پرکند.صدای حاجی فیروز با بوی باران داخل خانه می‌ریزد. دلقک از توی آینه به من می‌خندد. دایره زنگی را تکان می‌دهم.