پشت در کلاس نشسته‌ام و منتظرم تا دخترک نت‌های موسیقی را پشت سر هم ردیف کند، شاید وسیله‌ای شود تا کمی دنیا جای بهتری برای زندگی شود و دمی یادم برود در گوشه‌ای از این دنیا زندگی می‌کنم که صلح و آرامش در کم‌یابی است.

در هر اتاقی که باز می‌شود، کودکی ساز به دست آستانه‌ی در را رد می‌کند و همراهش دسته‌ای نت موسیقی در هوا چرخ می‌خورند و خود را بالای سر آدم بزرگ‌هایی می‌رسانند که مثل من، پشت در، منتظر، سر در گوشی، خبرهای نه‌چندان دلگرم‌کننده‌ی این روزهای دنیا را دنبال می‌کنند.

سال‌هاست پشت در کلاس‌های مختلف منتظر دخترک می‌نشینم. گاهی صدای ساز و آوازی بیرون می‌ریزد و گاهی صدای خنده‌های سرخوشانه‌اش و همین مرا بس است تا دلم لحظه‌ای آرام گیرد و باور کنم انسانی که نوای موسیقی در گوش دارد و رنگ‌ها را خوب می‌شناسد، دیگر دست به اسلحه نخواهدبرد.

اما، چه کنم که خبرهای داغ روی صفحه‌ی گوشی‌ام روی دیگر سکه را نشانم می‌دهند، معاملات پشت‌پرده، دست‌های آلوده به خون و تن‌های بی‌جان.

نمی‌دانم تا کی جای دخترک در باغ مخفی هنر امن است. 

نمی‌دانم تا کی این باغ مخفی می‌ماند.

نمی‌دانم تا کی می‌توانم برایش از روزهای پرشکوه گذشته و روزهایی خوبی بگویم که در راهند تا زهر امروز را بگیرم.

دلم می‌خواهد تا پایان این کابوس، دخترک بنوازد و جز صدای سازش چیزی نشنوم.

دلم می‌خواهد تا پایان این کابوس، چشم بر آسمان آبی نقاشی‌هایش بدوزم.

دلم می‌خواهد این کابوس تمام شود و روزهای خوب از راه برسند، روزهای بی‌خیالی و روزهای پر از شادی.

دلم می‌خواهد همه‌ی سرزمینم را در باغ مخفی دخترک پنهان کنم تا این کابوس تمام شود.

دلم می‌خواهد فریاد بزنم تا صدایم به گوش آدم‌هایی برسد که فرمان جنگ را امضا می‌کنند، تا یادشان بیاندازم جنگ چند  مادر را  چشم به‌راه فرزندان‌شان گذاشت، چند کودک را در حسرت پدر گذاشت و چند رویای شیرین را به کابوس بدل کرد.

دلم می‌خواهد صدای ساز کودکان دنیا را پر کند تا کوس جنگ شنیده‌نشود.

دلم می‌خواهد خاطر دخترک آسوده باشد.

دلم می‌خواهد خاطر همگی‌مان آسوده‌باشد.

دلم می‌خواهد خدا امشب بیدار باشد و صدایم را بشنود.

خدایا! هستی؟ 

خدایا! حافظ ما باش.