شنیدن نام محمد قاضی دو خاطره‌ی دور را در من زنده می‌کند:
اولین خاطره مربوط به شازده کوچولوی چاپ‌شده روی کاغذکاهی با حروف ریز با عکسی از پسربچه‌ای با موهای بور فرفری روی جلد آن که البته خواندنش برای دختربچه‌ای که تازه باسواد شده‌بود، کار ساده‌ای نبود. یادم می‌آید آن روزها، کارتون مسافرکوچولو از تلویزیون پخش می‌شد که آن‌هم برایم جذاب نبود. ترجیح می‌دادم به‌جای ماجراهای آن پسربچه‌ی موفرفری که همیشه حق با او بود و بسیار عاقلانه‌تراز سنش رفتار می‌کرد، ماجراهای چندتا موش و سمور را ببینم. برای دختربچه‌ی شیطان آن روزها که یادم هست چقدر از عاقلانه رفتارکردن نفرت داشت، ماجراهای شازده کوچولو که بنا بر ملاحظاتی نامش مسافر کوچولو شده‌بود، خیلی جذاب نبود، مخصوصا آن گل سرخ مغرورش که جز دستور و خرده‌فرمایش کاری نداشت.
آن روزها، شازده کوچولوی محمد قاضی به خانه‌ی ما آمد و چون فکر می‌کردم کتاب بچه‌گانه‌ای است، خواندنش را بر خود واجب می‌دانستم. ولی، نه عکس روی جلدش، نه آن حروف ریزش و نه کاغذ کاهی‌اش، هیچ‌کدام کاری نمی‌کردند که دست و دلم به خوادنش برود. سال‌ها گذشت تا با شازده کوچولو آشتی کردم، اول متن فرانسه‌اش را خواندم و بعد ترجمه‌ی ناب ابوالحسن نجفی مرا شیفته‌ی این پسرک موفرفری کرد.
دومین خاطره مربوط به جزیره‌ی پنگوئن‌های آناتول فرانس است که همدم همان دختربچه‌ی شیطان شد که آن روزها باید درس می‌خواند تا به آرزویش یا آرزویی که برایش ساخته‌بودند برسد. آن روزها، دخترک خودش را در اتاقی حبس کرده‌بود که سه‌ طرفش را کتاب‌خانه گرفته‌بود و هر خوره‌ی کتابی را وسوسه می‌کرد که به‌جای خواندن و از حفظ‌کردن فرمول‌های شیمی و فیزیک، بیاید و در دنیای داستان و افسانه غرق شود. دخترک به آرزویش نرسید ولی، خیلی هم پشیمان نشد.

آن روزها، جزیره‌ی پنگوئن‌ها را خواندم و از ترجمه‌اش لذت بردم و آن‌قدر کتاب خوانده‌بودم که بدانم مترجمش، محمد قاضی، مترجمی نامدار است، چند ترجمه‌ی دیگر هم از او خوانده‌بودم و قلمش را می‌شناختم و دیگر شازده کوچولویش را فراموش کرده‌بودم.

حالا، یک خاطره به این خاطرات اضافه شده‌است: خاطرات یک مترجم.
کتاب خاطرات محمد قاضی است، مترجم سرشناس. داستان یک زندگی با همه‌ی فراز و فرودهایش. داستان پسرکی یتیم در دشت‌های کردستان که دست سرنوشت او را پای کلاس‌های درس فرانسه‌ی معلمی نشاند و همان درس‌های ابتدایی فرانسه سرنوشت‌اش را عوض کرد و کاری کرد تا به‌جای خانه‌شاگردشدن در منزل عموها و دایی‌هایش، از دارالفنون فارغ‌التحصیل شود و به‌جایی برسد که به دربار دعوتش کنند و هزینه‌ی درمانش در آلمان را هم بپردازند.
نثر ساده و روان و البته بلیغ قاضی از دشت‌های کردستان و مردمانش و آن‌چه بر قاضی جوان رفته می‌گوید. سرنوشت قاضی سرنوشتی عجیب است و با خواندن کتاب آدم به قدرت دست سرنوشت ایمان می‌آورد. از بختش برای یادگرفتن زبان فرانسه در کردستان تا دیدن دوستی در خیابان و دعوت‌شدنش برای کار در فلان کمپانی و اداره، همه و همه، مثل داستانی می‌ماند که انگار نویسنده‌ای نوشته تا نشان دهد باید موقعیت‌ها را غنیمت شمرد و فراموش نکرد در زندگی، هیچ‌چیز اتفاقی نیست و حتما، هرچه به‌دست می‌‌آوریم روزی به کارمان می‌افتد، البته، به‌شرط آن‌که کمی ذکاوت و درایت داشته‌باشیم.
شرح زندگی محمد قاضی شرح روزهایی از تاریخ این کشور است که شاید فکر کنیم جور دیگر بوده‌است، ولی، انگار، همیشه، آسمان همین رنگ بوده‌است و شاهد آن جمله‌ای از دوست مرحوم مترجم، مسعود حاتم است:« … در کشوری که دویدن تکلیف آن‌هاست که نمی‌رسند و رسیدن حق آن‌هاست که نمی‌دوند…» که وصف آن روزهای دور و شاید نزدیک است.
خواندن زندگی محمد قاضی می‌تواند در روزهای سخت زندگی نور امید را به دل بتاباند، چون دست‌کم، یک نفر در دنیا هست که توانسته‌است خودش را از دل سختی‌ها بیرون بکشد و اگر او توانسته، پس ما هم می‌توانیم.