با دخترک به تماشای « خانه‌ی دوست کجاست؟» نشستیم.
اولش، امید نداشتم دخترک تا آخر هم‌پایم بماند، دنیای من خیلی با دنیای دخترک فاصله دارد.
یادم است، اولین‌بار، مدرسه ما را به دیدن این فیلم برد.
مدرسه‌مان در خیابان ایتالیا بود و تا سینما عصرجدید پیاده رفتیم.
از تمام آن گردش صحنه‌ی دویدن احمد احمدپور روی تپه یادم‌مانده و صدای تار امین‌الله حسین و گلی که لای دفتر محمدرضا نعمت‌زاده بود.
آن‌قدر از فیلم خوشم آمد که همان آخر هفته با مامان و بابا و دانیال، برای یافتن نشانی خانه‌ی دوست، دوباره، راهی سینما عصر جدید شدیم و من باز مفتون صدای تار شدم و کوچه‌های پشته و کوکر و صداقت و سادگی احمد احمدپور.

نسبت به محمدرضا نعمت‌زاده، ولی، حسی دو‌گانه دارم: دلم برای محمدرضا نعمت‌زاده می‌سوزد که می‌خواهد مشق بنویسد ولی هربار موضوعی پیش می‌آید و مجبور می‌شود مشق را در ورقه‌ای بنویسد و معلمش از این امر راضی نیست.
شاید، اگر محمدرضا نعمت‌زاده از جنس بچه‌های بی‌خیالی بود که از نداشتن دفتر استفاده می‌کنند و اصلا مشق نمی‌نویسند، ناراحت نمی‌شدم. ولی، محمدرضا نعمت‌زاده فقط گاهی حواسش نیست و از دفترش دور می‌افتد، همین و بس.
و از دست محمدرضا نعمت‌زاده عصبانی هستم که چرا حواسش را جمع نمی‌کند، مگر چند بار بخت در خانه‌ی آدم را می‌زند و احمد احمدپوری پیدا می‌شود و جور آدم را می‌کشد؟

در طول این سال‌ها، چند بار، فیلم را دیده‌ام و هربار، چیزی تازه از فیلم برایم آشکار شده‌است و دستاورد امشب، پیرمرد نجاری است که در و پنجره‌های چوبی می‌ساخت و تقابلش با مرد جوانی که درهای قدیمی را به شهر می‌برد و جای خالی‌شان را با درها و پنجره‌های آهنی بی‌روح پر می‌کرد.
پیرمرد جایی روی پله‌ها نمی‌تواند احمد احمدپور را همراهی کند و جا می‌ماند، احمد پیش می‌رود و کمی جلوتر تاریکی و صدای سگ‌ها ترس به جانش می‌ریزد و باز پیرمرد است که به او می‌رسد و آرامش می‌کند، همو که کمی پیشتر خانه‌ی محمدرضا نعمت‌زاده را نشانش داده- هر چند محمدرضا نعمت‌زاده یافت می‌نشود- و حتی پدر احمد را می‌شناسد و می‌داند او برادری بزرگتر هم دارد. پیرمرد غریبه‌ای آشناست.

برخلاف تصورم، دخترک، تا پایان فیلم، هم‌پایم ماند و همراه احمد احمدپور از تپه بالا رفت و دنبال محمدرضا نعمت‌زاده گشت و نگران مشق‌های نانوشته بود.
خیلی هم دنیای‌مان باهم فاصله ندارد.

https://t.me/dinanevid