عاشق باران و رعد و برقم. صدای رعد صدای عصر بهار است، صدای فروردین و اردیبهشت. صدای خانه‌‌‌ای که بعد از خانه‌تکانی شب عید، تن به آفتاب بهار سپرده و پرده‌هایش را در نسیم می‌رقصاند. بعد، صدای پای ابرها می‌آید، پرده‌ها تندتر می‌رقصند و آویزهای چلچراغ هم تک‌مضرابی می‌زنند.
و بعد، فقط صدای پای ابرهاست و روبوسی قطره‌های باران با هرچه که روی زمین است.
و بعد، دست خورشید که از لای ابرها بیرون می‌زند، مهمانی تمام می‌شود، سکوت و سکوت و سکوت.
و حالا، عصر یک روز زمستانی صدای رعد و بارش تگرگ، مرا می‌برد به یک عصر اردیبهشت در سال‌های دور، سال‌های دبیرستان، زنگ انشا، از پنجره بیرون را تماشا می‌کنم. درختی و شیروانی خانه‌ای قدیمی را می‌بینم و دلم می‌خواهد زمان بایستد، تا ابد، من باشم و آن درخت و آن شیروانی، همان خنکای نسیم، همان آفتاب نیمه‌جان و همان لشکر ابرهای در راه. زمان نایستاد، و حالا، من این‌جا هستم، سال‌ها دور از آن عصر بهاری و کلاس انشا، و صد خیابان بین من و آن درخت و خانه‌ با سقف شیروانی فاصله است.
مهمانی ابرها تمام شد، دانه‌های تگرگ هم روی بام خانه‌ی شهر را سفید کردند. هوا سرد است. نمی‌شود پنجره را باز کرد، زمان رقص پرده‌ها نیست. پرده‌ها را، با دست، تکانی می‌دهم، لخت و بی‌حال، تکانی می‌خورند، برای رقص‌شان، باید، تا بهار، صبر کنم.