نوشته‌ها

خاطرات یک مترجم، محمد قاضی

شنیدن نام محمد قاضی دو خاطره‌ی دور را در من زنده می‌کند: اولین خاطره مربوط به شازده کوچولوی چاپ‌شده روی کاغذکاهی با حروف ریز با عکسی از پسربچه‌ای با موهای بور فرفری روی جلد آن که البته خواندنش برای دختربچه‌ای که تازه باسواد شده‌بود، کار ساده‌ای نبود. یادم می‌آید آن...

ادامه‌ی نوشته

شکسپیر و شرکا

شکسپیر و شرکا نوشته‌ی جرمی مرسر، ترجمه‌ی پوپه میثاقی، نشر مرکز، 1394 Time was soft there, A Paris sojourn at Shakespeare & Co کتاب شرح روزهایی است که روزنامه‌نگار کانادایی، جرمی مرسر، در کتاب‌فروشی شکسپیر و شرکا در نزدیکی رود سن و کلیسای نتردام پاریس گذرانده‌است. صاحب...

ادامه‌ی نوشته

جنگ نه!

پشت در کلاس نشسته‌ام و منتظرم تا دخترک نت‌های موسیقی را پشت سر هم ردیف کند، شاید وسیله‌ای شود تا کمی دنیا جای بهتری برای زندگی شود و دمی یادم برود در گوشه‌ای از این دنیا زندگی می‌کنم که صلح و آرامش در کم‌یابی است. در هر اتاقی که باز می‌شود، کودکی ساز به دست آستانه‌ی...

ادامه‌ی نوشته

بعد از عشق

بعد از عشق نوشته‌ی الیف شافاک ترجمه‌ی ارسلان فصیحی نام اصلی کتاب شیر سیاه است و شرح مسیر زنی نویسنده است که میان شهرت و موفقیت شغلی و بچه‌دارشدن گیج و سردرگم مانده‌است. زن نویسنده با دسته‌ی زنان درون سرش مذاکره می‌کند و هرکدام از آن‌ها راه حلی پیشنهاد می‌دهند. نویسنده...

ادامه‌ی نوشته

صمد بهرنگی و حسرتی که به جانم انداخت!

امروز یاد کتاب بیست و چهارساعت در خواب و بیداری صمد بهرنگی افتادم. داستانی عالی و پر از غم و حسرت. داستانی که به‌راحتی توانست، تا مدت‌ها، دنیای کودکی‌ام را خاکستری کند. کتابی که من داشتم، جلد صورتی چرک داشت و روی کاغذ کاهی چاپ شده‌بود. حجمش از کتاب مجموعه داستان‌های...

ادامه‌ی نوشته

معجزه‌ی عید

چه فرقی می‌کند تمام سال را دویده‌باشی و باز چیزی کم باشد، چه فرقی می‌کند کسی حواسش به تو نباشد، چه فرقی می‌کند کمی بیش و کم، بهار که بیاید، سال که نو شود، باز گل امید جوانه خواهدزد، باز رویا خواهی‌بافت و باز دلت روشن خواهدشد. معجزه‌ی نوروز همین است، همین که بذر امید...

ادامه‌ی نوشته

بوی عید

بچه که بودم یک کتاب داشتم که اسمش دایره‌‌المعارف یا یک چیزی در همین مایه‌ها بود؛ اسمش درست یادم نیست، چون، از وقتی یادم می‌آید، جلدش کنده‌شده‌بود. کتاب بزرگی بود با کلی عکس و نقاشی. جنس کاغذش براق بود و گوشه‌های صفحه‌ها فر خورده‌بود. کتاب قطوری بود و چون شیرازه‌اش از...

ادامه‌ی نوشته

کیف چوبی قدیمی

بچه که بودم کیفی داشتم که مال مامانم بود و با آن بازی می‌کردم. رنگش کرم بود و اثر سال‌هایی که بر آن گذشته‌بود رنگش را کدر و تیره کرده‌بود. دوخت جایی روی دسته‌اش هم‌ باز شده‌بود و نخ‌های سفیدی از آن بیرون زده‌بود. جنس کیف از چوب بود و رویش نوارهای کرم رنگ، روی هم،...

ادامه‌ی نوشته

باورکن، فقط همین!

« چیه، چته؟» اوج همدردی اوست. کمی دورتر می‌ایستد، آن‌قدر که مجبور نباشد دستی به موهایم بکشد یا در آغوشم بگیرد. آن‌قدر هم دور نمی‌رود تا مجبور باشد صدایش را بالاتر ببرد. چند قدم فاصله را حفظ می‌کند و در همان محدوده قدم می‌زند، عصبی و بی‌هدف، و «چیه، چته» را مثل طوطی...

ادامه‌ی نوشته

صدای رعد

عاشق باران و رعد و برقم. صدای رعد صدای عصر بهار است، صدای فروردین و اردیبهشت. صدای خانه‌‌‌ای که بعد از خانه‌تکانی شب عید، تن به آفتاب بهار سپرده و پرده‌هایش را در نسیم می‌رقصاند. بعد، صدای پای ابرها می‌آید، پرده‌ها تندتر می‌رقصند و آویزهای چلچراغ هم تک‌مضرابی می‌زنند....

ادامه‌ی نوشته