بچه که بودم کیفی داشتم که مال مامانم بود و با آن بازی می‌کردم. رنگش کرم بود و اثر سال‌هایی که بر آن گذشته‌بود رنگش را کدر و تیره کرده‌بود. دوخت جایی روی دسته‌اش هم‌ باز شده‌بود و نخ‌های سفیدی از آن بیرون زده‌بود. جنس کیف از چوب بود و رویش نوارهای کرم رنگ، روی هم، بافته‌شده‌بود. زیرش چهار پایه‌ی کوچک فلزی داشت. در عالم بچگی، در حال بازی، خودم را در نقش زنی شیک‌پوش می‌دیدم و وقتی لبه‌ی مبل می‌نشستم و کیف را کنار مبل روی زمین می‌گذاشتم، از صدای برخورد پایه‌های فلزی‌اش با زمین لذت می‌بردم.
کیف، آن‌موقع، به نظرم بزرگ بود، الان که فکر می‌کنم زیاد هم نباید بزرگ بوده‌باشد، تویش کمی بیشتر از دو کف دست جا داشت.
این را از حجم وسایلی می‌گویم که به زور توی کیف جا می‌دادم، یک آینه‌ی کوچک با دور و دسته‌ی طلایی، یک دستمال گلدوزی شده و همین!
زنگ پایان مدرسه و شروع تعطیلات تابستانی بیرون آوردن اسباب‌بازی‌هایی بود که بیشتر سال در کمد انباری بودند تا حواسم را از درس و مشق نگیرند. کیف چوبی‌ام هم بخشی از همین گنجینه‌ی اسباب‌بازی‌ها بود، فنجان و نعلبکی‌های مانده از چند دست سرویس چای‌خوری قدیمی بچه‌گانه، چند تا عروسک در اندازه‌های مختلف و وسایل یک خانه‌ی عروسکی.
بین وسایل این گنجینه کیف چوبی و سرویس چای‌خوری چینی را بیشتر دوست داشتم.
سال‌ها از تابستان‌های بی‌خیالی و نوشیدن چای در فنجان‌های چینی کوچک گذشت. نمی‌دانم چند تابستان گذشت که آینه‌ی دسته‌طلا و صدای برخورد فلزی پایه‌های کیف با زمین را یادم رفت، آن‌قدر از آن دخترک کوچولو دور شدم که یک روز، نزدیک عید، که سخت سرگرم خانه‌تکانی بودم، کیف چوبی را بیرون گذاشتم. آن روز را خوب یادم هست. وسط انباری، جلوی کمد سبز قدیمی مامان نشسته‌بودم و‌ داشتم کمد را مرتب می‌کردم. عروسک‌ها و اسباب‌بازی‌ها را در کیسه‌ می‌گذاشتم تا بسپارم‌شان به کودکی که هنوز می‌توانست مادر عروسک‌ها باشد و در قابلمه‌های کوچک غذا بپزد. در کیف چوبی را باز کردم، خالی بود. آینه‌ی دسته‌طلایی، سال‌ها پیش، شکسته‌بود و دستمال گلدوزی‌شده را هم یادم نیست کجا جاگذاشته‌بودم. برای آخرین‌بار، در کیف چوبی را بستم و کیف را برای مادر جدید عروسک‌ها فرستادم.
از همان شب اول، دلتنگ کیف چوبی شدم. دلتنگ صدای برخورد پایه‌های فلزی‌اش با زمین، دلتنگ بوی شیرین‌اش، دلتنگ تصویر دخترک توی آینه‌ی دسته‌طلایی، دلتنگ دستمال گلدوزی‌شده که به نظرم زیباترین پارچه‌ی دنیا بود.
چند روز بعد، عید آمد و دلتنگی جایی ته ذهنم رفت، شاید جایی مثل همان کمد سبز قدیمی مامان.
از تمام آن اسباب‌بازی‌ها، دو تا عروسک برایم ماند و دو تا فنجان و نعلبکی چینی کوچولو.
هنوز، گاه‌گداری که حال خانه‌تکانی دارم و سروقت کمد سبز قدیمی ته ذهنم می‌رود، و تا خستگی‌ام دربرود، توی همان فنجان‌ها چای می‌ریزم و می‌نوشم. فقط این خواب شیرین یک چیز کم دارد، صدای برخورد پایه‌های فلزی یک کیف چوبی با زمین!
https://t.me/dinanevid