امروز یاد کتاب بیست و چهارساعت در خواب و بیداری صمد بهرنگی افتادم.
داستانی عالی و پر از غم و حسرت. داستانی که به‌راحتی توانست، تا مدت‌ها، دنیای کودکی‌ام را خاکستری کند.
کتابی که من داشتم، جلد صورتی چرک داشت و روی کاغذ کاهی چاپ شده‌بود. حجمش از کتاب مجموعه داستان‌های صمد کمتر بود که اولدوزش فقط یادم مانده‌است و جلد سفید و کیفیت بهتر کاغذهایش.
هنوز هم نمی‌دانم چرا پدر و مادرم این کتاب‌ها را به من می‌دادند تا بخوانم.
اولش فکر می‌کردم چون مامان ترک است دوست‌دارد از یک نویسنده‌ی هم‌شهری‌اش چیزی بخوانم، مخصوصا که شب‌ها، بابا برایم‌مان از شاهنامه قصه می‌گفت که فکرمی‌کردم نویسنده‌اش هم‌شهری باباست. در ذهن کودکانه‌ام، نوعی بازی توازن قوا بود.
آن‌روزها، اسباب‌بازی‌ها بیشتر ته‌مانده‌ی همان مغازه‌ی اسباب‌بازی فروشی داستان بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری بود.
سال‌های اول انقلاب بود و شروع جنگ و دوری از هر نوع تجمل.
دوری که بخشی از آن هم به اجبار بود، اجبار تحمیلی تفکر غالب و نبود کالا.
انبار و ویترین مغازه‌ها خالی بود از تنوع اسباب‌بازی و پر بود از عروسک‌های پلاستیکی که پر از لبه‌های تیز بودند و چشم‌های رنگی‌شان به یک‌جا خیره‌بود و طره‌ای مو، چسبیده به بالای صورت‌شان بود و باقی سرشان را که خالی بود، کلاهی می‌پوشاند.
عروسک‌ها با لبخند باسمه‌ای و صورت‌های تپل، به جلو خیره مانده‌بودند و انگشت‌های‌شان در حالت شروع رقص مانده‌بود: دو انگشت وسط چسبیده به هم و کمی خمیده، کف دست با اندکی انحنا رو به جلو و سه انگشت دیگر کمی باز تر، ولی بازهم با انحنا.
اما، من وضعم بد نبود، پیش از انقلاب به‌دنیا آمده‌بودم و سهمی از عروسک‌های خندان داشتم با موهای واقعی و چشم‌هایی که باز و بسته‌می‌شدند.
تن عروسک‌هایم نرم بود و بوی خوبی می‌داد.
ده دوازده سالم بود که کتاب‌های صمد را خواندم، یک تابستان گرم و طولانی. عروسک‌هایم را روی تخت‌خوابم چیده‌بودم، خودم هم روی تخت دراز‌کشیده‌بودم و اولدوز و عروسک‌ها را می‌خواندم.
و بعد اولدوز و کلاغ‌ها و بعد بیست و چهار ساعت در خواب و بیداری.
هر شب، عروسک‌ها را کنار دیوار اتاقم ردیف می‌کردم و هر روز صبح، دوباره، روی تخت‌خواب می‌چیدم‌شان و باز می‌رفتم به خانه‌ی اولدوز.
همان‌ سال‌ها، کارتون گربه‌های اشرافی و صد و یک سگ خالدار و تخت‌خواب سحرآمیز را هم می‌دیدم.
هنوز هم نمی‌دانم چطور توانستم اولدوز را کنار دوشس بنشانم.
در تخت‌خواب سحرآمیز سه بچه‌ی یتیم و فقیر از لندن زیر بمباران به روستایی امن فرستاده‌شدند و در خانه‌ی زنی جادوگر پنا‌ه گرفتند و خندیدند و به آرامش رسیدند. در کتاب جلد صورتی من، پسرک کتک خورد، حسرت کشید و گریه کرد و آویزان پای شتری شد که سوار بر ماشین می‌رفت.
هنوز هم نمی‌توانم راحت خرید کنم. وقتی دستم پر از کیسه‌های خرید است، حالم بد می‌شود و هیچ فرقی نمی‌کند این کیسه‌ها پر از پیاز و سیب‌زمینی باشد یا عروسک و اسباب‌بازی. همیشه، حس می‌کنم چشمی با حسرت نگاهم می‌کند، که البته این روزها کم نیست.
چند روز پیش، با دخترک به اسباب‌بازی فروشی رفتیم. جلوی مغازه چند تا بچه فال و آدامس می‌فروختند.
انگار صمد بهرنگی همین صحنه را دیده‌بود که داستان بیست و چهار ساعت… را نوشته‌بود. همان خنده‌ها، همان نگاه‌ها و همان حسرت، فقط شتری برای فروش نبود.
دخترک یک ساعتی توی مغازه چرخ‌زد و همه‌ی این مدت، بچه‌ها، زیر باران، جلوی در مغازه، دنبال هم کردند، خندیدند، فحش دادند، توهین شنیدند و دست‌آخر، من و دخترک را با نگاه حسرت‌بار و فریاد « خاله تو رو خدا یه چیزی ازم بخر» بدرقه‌کردند.‌
نمی‌دانم تقصیر قصه‌های صمد است که راحت نمی‌خندم یا واقعا نگاه‌ها پر حسرتند.
هرچه که هست صدای زنگوله‌ی شتر صمد خواب شب و آرامش روزم را گرفته‌است.